نمیدونم چرا قسمت می کنم روزهای خوب زندگیمو
چرا تواول قصه همه دوسم میدارن
وسط قصه میشه سربه سر من میزارن
تا میخواد قصه تموم شه همه تنهام می زارن!...
***************************************
دلم گرم خداوندیست که با دستان من گندم برای یا کریم خانه میریزد
چه بخشنده خدای عاشقی دارم که میخواند مرا با آنکه میداند گنهکارم
دلم گرم است و میدانم بدون لطف او تنهای تنهایم برایت من خدا را آرزو دارم
*******************************************************
شده بعضي وقتا یکی را دوست داشته باشی
ازدوری اون دلت گرفته باشه يهو به سرت می زنه ديگه دوستش نداشته باشي!؟
به خودت مي گي اصلاً واسه چي دوستش دارم!؟
مگه کيه!؟
مگه واسم چيکار کرده!؟
مگه........... بعد به خودت مي خندي که اصلاً واسه چي اينقدر خودتو اذيت کردي!؟
يهو .. يه چيزي يادت مياد ...
يه چيز خيلي کوچيک ...
يه خاطره ...
يه حرف ...
يه لبخند ...
يه نگاه ...
و بعد ...
همين ...
همين کافيه
تا به خودت بياي
و مطمئن بشي که نمي توني فراموشش کنی


